چه سخت است پذیرفتن نبودِ رهبری فرزانه که حضورش نه در صدا، نه در تصویر، که در «روح آدم» جا داشت.
چهل روز گذشت…
چهل روزی که هر کدام نه یک روز، که یک عمر دلتنگی بود. انگار زمان میگذرد اما جای تو، همانطور که در روز اول خالی شد، هنوز دستنخورده خالی مانده است.
اما چه سخت است پذیرفتن نبودِ رهبری فرزانه که حضورش نه در صدا، نه در تصویر، که در «روح آدم» جا داشت.
فقط رفتهای… اما ردّ قدمهایت هنوز روی زندگی ما مانده است. آن آرامشی که میدادی، آن بزرگواری که در نگاهت بود، آن فهمی که در کلماتت پنهان بود…همهشان مثل یک نور کمرنگ اما گرم، هنوز ما را دنبال میکنند.
گاهی فکر میکنم نبودنت را باید به چه زبانی گریه کرد؟ به زبانی که بفهماند آدمی که میرود، اگر بزرگ باشد، نبودنش سنگینتر از بودنش حس میشود.
چهل روز است که یاد تو، نه پیر میشود، نه کمرنگ.
چهل روز است که نامت، مثل دعایی آرام از روی لبها رد میشود.
و چهل روز است که قلبهایمان، در سکوتی نجیب، برایت میتپد.
روحت آرام…
و همیشه یادت روشن باد.
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.