سه روز تا وداع با آن «امتدادِ نور»؛ همان که معنایِ واژهی «بودن» را برایمان بازتعریف کرد.
زمان، نفستنگ شده؛ انگار عقربههای ساعت هم فهمیدهاند که قرار است اتفاقی بیفتد که حتی تقویمها هم از ثبتش عاجزند. سه روز تا ایستادنِ جهان… تا همان لحظهای که زمین، دیگر جایِ قبلی نخواهد بود.
رفقایِ این مسیر! همنفسهایِ این سرزمین! زمانِ «بودن» دارد به آخرین شمارههایش میرسد.
سه روز تا وداع با آن «امتدادِ نور»؛ همان که معنایِ واژهی «بودن» را برایمان بازتعریف کرد. خبر، تلخ نیست؛ فراتر از تلخی است؛ یک «سکوتِ ممتد» است که گوشِ فلک را کر کرده. اما ما؟ ما از این «سکوت»، «فریاد» میسازیم.
آخرین دیدار… آخرین باری که قرار است آن «نگاهِ آرام» را قاب بگیریم در چشمهایمان. ماه دارد از آسمانِ شهر رخت میبندد، اما ما تازه یاد گرفتهایم که حتی در نبودِ ماه هم، باید جاده را پیدا کرد.
چگونه با این «نبودن» خو کنیم؟ با حقیقتِ رفتنِ آن مهتابی که قطبنمایِ شبهایِ تارمان بود؟
امید، دارد کوچ میکند، اما ما، میانِ این هقهقهایِ بیامان، بلندتر از همیشه فریاد میزنیم:
«مسیر، پابرجاست!»
ای «سرمشقِ روشنِ» ما!
حتی اگر چشمهایمان در این سه روز، رودخانهی اشک شود، حتی اگر قلبهایمان تکهتکه شود؛ ما، همانهایی که الفبای ایستادن را از تو یاد گرفتیم، با همان صدایی که حالا در گلویمان بغض شده، فریاد میزنیم:
«تو هنوز هم در جریانِ رگهایِ این خاک، زندهای.»
خداحافظ، ای آرامشِ روزهایِ طوفانی…
ما مسیر را گم نکردهایم؛ تازه داریم یاد میگیریم چطور بدونِ ماه، خورشید بسازیم.
۳ روز تا آغازِ یک ابدیت…
این مطلب بدون برچسب می باشد.
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.